گیسوانم را
دستی آراست که محرم تنم کردمش. لبانم به بوسه های
آشنایی خندید که
ایمانم را بلعید. زبانم یقینی را فریاد زد که از چشمان بسته ام آموخته بود. چه پوشیده از عریانی
سخن می گفت مرد ایستاده به نماز وچه زیبا برهنه ام کرد در اوج نیاز. نامحرم ترین شخص، محرم ام گشت
آنگاه که بر
پایش ایستادم او در من خاطره ای
را می جست و
من
تنها نگاه آشنایی می خواستم. در آن شب او
غریبه ترین مرد
نزدیکترین انسان زمین بود.
بیتا کوشکی
داخلی - ساعت 6 عصر خواب کشدار و تنبل وبیداری در حجم ژله
ای بعدازظهر تابستان کرختی تن و بغض نیم
خورده بی هیچ صدایی حس
کنده شدن از باقی آدم ها بزن بر طبل بی عاری بزن بر طبل بی دردی حرکت به سوی صدا به سمت آدم ها فقط برای دیدنشان در گنداب هم تنها
نبودن روزنه ای ست بزن بر طبل بی عاری بزن بر طبل بی دردی از اتاق به حیاط از حیاط به کوچه از کوچه به خیابان خارجی - خیابان –
ایستگاه اتوبوس – ساعت 7.5عصر ازدحام و دود و نیمکت
نیم خورده وشتابی که نمی دانی
برای چیست هیچ کس نمی داند زن شتابان در پی
اتوبوس فریاد کنان و مشت کوبان ومرد بر آسفالت
خیابان تف می کند حس با من
نبودن آدم ها بزن بر طبل بی عاری بزن بر طبل بی دردی از خیابان به کوچه از کوچه به حیاط از حیاط به اتاق داخلی – اتاق- ساعت 8.5 غروب بزن بر طبل بی عاری بزن بر طبل بی دردی که آن هم عالمی دارد... دیهیم ساعت سه و هفت دقیقه بامداد 25/06/90
برای یک فرد انسانی
وهمچنین برای یک جامعه ی انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود می رسد که
احساس کند هیچ نقشی در پیش برد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود
ندارد.همین احساس فجیع کافی است
تا انسان از
درون متلاشی شود وبا چشمان
باز ببیند که داردازپا درمی آید. چون وقتی که انسان یا جامعه و یا حتی
گیاه، رشد پیش رونده ای نداشته باشد الزاما رهسپار فنا و نیستی می شود، والبته
در فاصله ی رکود تا نیستی، براثرعدم پیش روندگی دچار فساد و تباهی می
گردد. چه انتقام وحشت باری، چه انتقام موهنی، چه نکبت بار! وای بر
ناامیدانی که ما هستیم. چون انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمه جانی
در ببرد، اما از شر ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت در ببرد. وای
بر ناامیدانی که ما هستیم؛ با این نفرت وناامیدی که چون بدترین بلاها در روح ما مردم رسوخ کرده است و لحظه به لحظه فراگیرترمی شود،چه
جور آینده ای در انتظار ما خواهد بود؛چه جور آینده ای تدارک دیده شده؟ جنون، جنون، این مردم دارند دچار جنون نومیدی می شوند و...وای بر
ناامیدانی که ما هستیم! نون نوشتن استاد محمود دولت
آبادی
برای بزرگداشت فردوسی بزرگ و بهرام بیضایی عزیز و پاسداشت زبان کهن دیرینه سرزمین مان. سخنان فردوسی بزرگ از زبان بهرام بیضایی (هنرمند بی همتای ایران مان) در پاسخ به مردمی که با تحریک حاکمان زمان به سوی او سنگ پرتاب می کردند ودشنام می دادند. بزنید مرا،سنگ پاره ها و تازیانه های شما برمن هیچ نیست. من شما را نستوده ام، پدران شما رااز گمنامی به در نیاورده ام، من نژاد شما را که به خاک افتاده بود،دست نگرفتم وتا سپهر نرسانده ام. شما را گنگ می خواندند، من شما رااز هوش وهنر سربر نیفزادم پارسی پدرانتان را که خوارترین می انگاشتند زبان اندیشه نساختم، من چهره شما را که میان تاری و توری گمشده بود آشکار نکردم سرزمین از دست رفته شما را به جادوی واژه ها باز پس نگرفتم ودر پای شما نیفکندم. بزنید که تیغ دشمنم گواراتر پیش دشنام مردمی که برایشان پشتم خمید، مویم به
سپیدی زد، دندانم ریخت، چشمم ندید و گوشم نشنید.
بهرام بیضایی
خارجی- خیابان- ساعت 11.5 صبح کف خیابان و پیاده رو پرازلیوان های یکبارمصرف له شده به زیرپا که نیمچه بادی گهگاه با صدای خش خش آزاردهنده ای به اینسو و آنسو می کشاندشان. آفتاب نیمه تند، روبه ظهرتابستان. مردم درخیابان، به تعداد زیاد. من با قدم های مطمئن برای سریعتررسیدن به خانه حرکت می کنم. مردم هرازگاهی به سمت نقطه ای هجوم می برند. زن ومردی از کنارمن رد می شوند، نگاهشان می کنم مرد شربت درون لیوان را می بلعد وزن کاملا خونسرد لیوان خالی را میان پیاده رو پرتاب می کند، دقیقا جلوی پای من. با نفرت و تحقیر نگاهش می کنم ولی یا نمی شناسد و یا نمیخواهد
بشناسد جنس نگاهم را. می گذرم وبا نفرت از بهانه ای که باعث
به گند کشیده شدن خیابان شده است به تداوم تحقیر تاریخی خویش می اندیشم. دیهیم
90/04/30
هاگا
کوره کتاب بوشیدو آييننامهی سلحشوران ژاپن است که راه ورسم سامورايیها را مشخص ساخته است. 1) طریقت
سامورایی مرگ است. آنجا
که میان مردن و زندهماندن دودل باشی، بی درنگ مرگ را برگزین! 2) همت در کارهای بزرگ بگذار. در مثل
آمده است:"ماهی در آب پاک و زلال زنده نمی ماند" 3) راه
کمال بی پایان است. 4) کسی
که اشتباه نکند ، اعتماد را نشاید. 5) آراسته
بودن نه شیوه ی زندگی سامورایی است. 6) در
یاران شور برانگیز! سامورایی
راستین هرگز نباید که پژمرده دل و افسرده جان بنماید. 7) "برتریجویي"
رسم و راه سامورایی است. 8) در
خود بنگر. 9) در
کار ، جان و دل بگذار. 10)
والایی بجوی. 11)
حسابگری ناجوانمردی است. 12)
در هفت نفس تصمیم بگیر. 13)
فروتنان محبوبند. 14)
زبان را نگاه دار. 15)
زیردستان را آفرین کن. 16)
سخنپذير باش. ۱۷)
سخن نخستين ، شکوفهی دل سامورایی است. ۱۸)
مرد تک فن به کار نیاید. ۱۹)
هميشه چون نخستين ديدار فروتن باش. ۲۰)
پيش از سخن گفتن ، شنونده را بيازمای. ۲۱)
از نيايش باز نمان. ۲۲)
اگر هم میبازی ، جانانه بباز. ۲۳)
هيچ کار را کوچک مگير. ۲۴)
در کارهای بزرگ از چيزهای کوچک بگذر. گزینش
ازمجموع ۱۰۸ قانون سامورايیها از کتاب
هاگا کوره (راه و رسم سامورايیها) نوشتهی ياماموتو چونه تومو ترجمهی دکتر هاشم رجب زاده نقل شده است. ...تا سلام وپیغام رساند بر زمان او که بر آینده گان نیامده بگوید گذشتگانی داشتید که برخاستن ندانستند، نیاموختند. وبه گذشتگان مان
بگوید آیندگان تان در گورخفته اند نخواهند خاست وخاک تان را به دیوان می سپارند به گرازان. وبه حالیان بگوید چه ننگی هستید شما که ابلهانه به تاریخ سرزمینتان
چنگ زده اید. بیتا کوشکی با خواندن این قطعه و
کتابی در باب عقاید وتاریخ مزدک(واین که
چطورچهره و شخصیت این انقلابی شجاع ونیک
اندیش در دست نادانی هاوتعصب ها
مخدوش شده واز وی فقط نامی
مانده که شاید در بعضی اذهان نام نیکی
نباشد) به یاد موضوعی افتادم
که شاید بارها گفته شده وشاید نه ولی
من به حکم وظیفه حرف دل خود
وشاید هزاران دل دیگر را می گویم.وآن
اینکه چطور در هر دوره ای از تاریخ
معاصر برحسب شرایط اجتماعی وبه خصوصا سیاسی
دورانی از تاریخ پرفرود وکم فرازگذشته
ایران ما پررنگ تر جلوه داده شده وبر سر
زبان ها می افتد وگویی مدی ست تازه از
راه رسیده. همانطور که پس انقلاب
تاریخ اسلام (تاریخ ایران؟!) واعراب پررنگ شدودانستن
تاریخ،اشخاص وحوادث آن زمان مهم
گردید (که البته همچنان به
طور رسمی ادامه دارد) باعوض شدن شرایط
سیاسی واجتماعی والبته رنگ باختن آن باید ها
ونبایدها دوباره نسل نوجوان وجوان جامعه ما بازگشتی داشتند به تاریخ باستانی کشورمان تا شاید در آنجا چهره ای آشنا تر،پذیرفتنی تر ودوست داشتنی تر
بیابند تا به کمک آنها کمی چهره های شعارزده
وبزک شده کنونی را در ذهن کمرنگ کنند
وصدالبته که این خود گریزی بود ازحقارت،خودباختگی وسرگردانی نسلی که (که البته خود من هم
جزئی از آن هستم) با واژه های بهتری
آشنا نشد وهرچه بود محدودیت بود واجبار
وسرکوب. اما موضوع اصلی گفته
ما در اینجا آغاز می شود که من می خواهم بگویم بیاییم اگر به دنبال هویت گمشده خویش می گردیم واقعا
به تاریخ واقعی رجوع کنیم وشناخت ما از دوره های تاریخی ایران مان در حد نام اشخاص، شنیده ها وارتباطات
کلامی نباشد، شنیده هایی که از گوشی
به گوشی واز دهانی به دهانی
دیگر با انواع سلیقه ها، اغراق هاوسرکوب های
ذهنی آمیخته شده (وچه بسیار افرادی که
با برنامه ودر پی به دست آوردن اهداف
سیاسی خود سعی در پررنگ کردن تکه ای
از تاریخ باشند) ودر نهایت هم چیز دندان گیری از آب در نمی آید ودر مرز یک هیجان تند وزودگذر باقی می
ماند. ولی آیا واقعا تاریخ
میهن ما همین است که بگوییم ما از کهن
ترین تمدن های جهانیم ویا اینکه
اولین اعلامیه حقوق بشررادر تاریخ نگاشته ایم؟ آری اینها همه هست
واین همه نیست. حال گفت من این است
که واقعا برای تاریخ اهمیتی دوچندان قائل باشیم با آن واقع نگرانه تر برخورد کنیم وبدانیم که در هر دوره ای چه
شکست ها وانحراف ها که نبوده
است. اگر از اردشیر
وانوشیروان وامپراطوری عظیم ساسانی می گوییم از استبداد دینی آنها هم بگوییم واگر از کوروش بزرگ
حرفی می زنیم بدانیم که وی واقعا براساس چه تفکری می زیست وحکمرانی می کرد که اینچنین بزرگ اش
می داریم، زیرا که مهم اندیشه
بزرگ وبا صلابت اوست نه فقط نامش که آبی باشد بر آتش عقده های ما. وواقعا همه ما دنیا
وتاریخ را سطحی وسیاه وسفید نبینیم وچهره
ها ودوران ها را ساده لوحانه به
خوب وبد جدا نکنیم ونگوییم که به عنوان
مثال شاه اسماعیل وشاه عباس صفوی خوب
ورضاشاه پهلوی بد. که خوب وبد نیز در
تاریخ پیچیده وسراسر هول وهراس ما جای
معنا ندارد کمااینکه بنیاد کجی که
امثال شاه اسماعیل وشاه عباس صفوی بنیاد
گزاردند تابه امروز پراست ازخون
شجاعان و راستگویان ونیک
اندیشان. پس به امید روزی که
ما مردم این مرز وبوم چه جوان وچه پیر نیک بنگریم ونیک بیندیشیم وصادقانه بازگوییم. دیهیم 06/02/1390 02:15
نیمه شب وظیفه یی دشوارو غم انگیز است. آنان می باید راه را برای حکومت خرد و منطق هموار کنند و ناگفته پیداست که باید از پیش، درهم شکستن و مدفون شدن زیرآوار سنگ و سقط همین راه را برای خود به عنوان سرنوشت بپذیرند. و هر چه جامعه بیشتر در جهل و تعصب فرو رفته باشد، چنین سرنوشتی برای روشنفکرانش محتوم تر است، زیرا نه فقط توده متعصب به روشنفکر به چشم دشمنی نگاه می کند، انگلهای جامعه نیز که تنها به منافع فردی خود نظر دارند، معمولا به جهل و تعصب توده دامن می زنند. به آتش دشمنی توده با روشنفکران جهت می دهند و این «بدگمانی بالقوه» را در نهایت امر به قدرتی فاشیستی و مهاجم و کور در جهت منافع خود شکل می بخشند.به ناکسانی نظیر هیتلر و موسولینی و فرانکو و سالازار و تروخیلو یا رضاخان و ترکه اش، جز جهل و تعصب چه چیز امکان می دهد که به تخت قدرت تکیه کنند.توده ناآگاهی که منافع خود را تشخیص نمی دهد و ناگزیر از پایگاه تعصب قضاوت می کند معمولا درست با همان چیزهایی دشمنی می ورزد که نجات دهنده اوست. و لاجرم پایه های قدرت و نفوذ حرامزادگانی را استحکام می بخشد که دشمنان سوگند خورده او هستند. مَثَل ِ این توده ها مَثَل ِ کودک بیمار است که از سرنگ پزشک و چاقوی جراح وحشت می کند و اگر به خود او باشد، مرگ را به مساعدت نجات بخش طبیب ترجیح می دهد، اما متاسفانه، اجتماع بیمار، کودک نحیفی نیست که پدر و مادرش بتوانند او را به رغم تلاشهای مخالفت آمیزش به موقع به طبیب برسانند. اجتماع بیمار، غول قدرتمند پر نیرویی است که با چماقش فکر می کند و گرفتار میکروب وحشتناکی است که صفرای تعصبش را به حرکت در می آورد و او را گرفتار چنان خام اندیشی و جهلی می کند که هیچ منطقی را نمی پذیرد و باید بگویم که متاسفانه درست در چنین شرایط است که حضور خود را اعلام کند و ناگزیر در این چنین شرایطی روشنفکری که بخواهد به رسالت وجدانی خود عمل کند، ابتدا باید پیه شهادت را به تن خود بمالد. و شهادت، البته که تلخ است. تلخ است، هنگامی که در زندانهای شاه به کام روشنفکر ریخته شود اما اگر قرار باشد شهادت او به دست کسانی صورت گیرد که روشنفکر به نجات آنها از جان گذشته است، تلخی شهادت از زقوم نیز بر می گذرد. دنیای کشت و کشتار فضای آزادی است که شکفته می شود. اما تا هنگامی که تعصب و خام اندیشی برجامعه حاکم است، اختناق بر جامعه حاکم خواهد بود. تا هنگامی که برداشت جامعه از آزادی این باشد که «تو نیز آزادی سخن بگویی اما فقط باید چیزی را بگویی که من می پسندم» هیچ سخن حقی برزبانها نخواهد رفت. فرهنگ از پویایی باز می ماند، معتقدات به چیزی کهنه و متحجر مبدل می شود، جامعه بیش از پیش در بی فرهنگی و جهل و خام اندیشی فرو می رود؛ انسان از رسالتهایش دورتر و دورتر می افتد و هر از چندی به بن بستهای اقتصادی کشت و کشتار تازه بر می انگیزد و شورش کور و بی هدف تازه یی به راه می اندازد که میوه چینان البته اسمش را «انقلاب» می گذارند، اما در عمل مفهومی بیش از «کودتا» ندارد. سورخوران قدیمی سرنگون می شوند و سورخوران تازه یی جای آنها را می گیرند و فاشیسمی جانشین فاشیسم دیگر می شود که قالبش یکی است. شکلش یکی است، عملکردش یکی است، چماق و تپانچه و زندانش همان است، فقط بهانه هایش فرق می کند. زمان سلطان محمود می کشتند که شیعه است، زمان شاه سلیمان می کشتند که سنی است، زمان ناصرالدین شاه می کشتند که بابی است، زمان محمد علیشاه می کشتند که مشروطه است، زمان رضا خان می کشتند که خرابکار است، امروز تو دهنش می زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می نشانند و شمع آجینش می کنند که لامذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزیش عوض نمی شود. تو آلمان هیتلری می کشتند که طرفدار یهودیهاست، حالا تو اسراییل می کشند که طرفدار فلسطینیهاست، عربها می کشند که جاسوس صهیونیستها است، صهیونیستها می کشند که فاشیست است، فاشیستها می کشند که کمونیست است، کمونیستها می کشند که آنارشیست است، روسها می کشند که پدرسوخته از چین طرفداری می کند و چینیها می کشند که حرامزاده سنگ روس را به سینه می زند و می کشند و می کشند و می کشند؛ چه قصابخانه یی است این دنیای بشریت! هیچ کجا در خانه خودش نیست. همه جا تنهاست، همه در اقلیت محض است. چگونه می توان برای جهان نویی طرحی ارائه کرد در حالی که تعصب مجالی به اندیشه نمی دهد؟ چگونه می توان دستی به برادری پیش برد، وقتی که تو وجود مرا نجس می شمری؟ چگونه می توانم کنار تو حقی برای خود قائل باشم که تو خود را مولا و صاحب من می دانی و خون مرا حلال می شناسی؟ چکونه می توانی در حق و ناحق سخن من عادلانه قضاوت کنی، تو که پیشاپیش قبل از آن که من لب به سخن باز کرده باشم مرا به کفر و زندقه متهم کرده ای؟ انسان در انسان به چشم بیگانه نظر نکند. ما باید خواستار جهانی باشیم که در آن موجودات بشری به گروه های مذهبی، به گروه های نژادی، به محدوده های جغرافیای، مرزهای فکری متعصانه تقسیم نشود و عقل و خرد (که معمولا در اقلیت است) محکوم آن نباشد که از نسبتهای ریاضی تابعیت کند تا مشت ( که معمولا دوتاست) مغز را (که معمولا یک است) زیر سلطه خود بگیرد. خود را موجه بشماریم، دست کم باید آن قدر انصاف داشته باشیم که به دیگران نیز در تعصب ورزیدن به معتقداتشان حق بدهیم. زیرا آنان نیز معتقداتشان را به صورت میراثی از نسلهای گذشته خویش در اشکال بسته بندی شده و به عنوان «تابو» های مقدس تحویل گرفته اند و خود در انتخاب آن معتقدات اختیاری نداشته اند. اما تعصب مسأله یی یک طرفه است. نه فقط با معتقدات دیگران به سنگ محک نمی خورد بلکه تنها با ایستادن در برابر معتقدات دیگران و کوشش به سرکوبی معتقدات دیگران است که در هیأت «تعصب» شکل می گیرد. و دقیقا به همین جهت است که افراد ذینفع جامعه، معمولا هر اندیشه آزادمنشانه یی را نیز که به جامعه ارائه شود برای حفظ منافع خود «ضدمذهبی» معرفی می کنند. درست همان کاری که شاه مخلوع نیز می کرد و تا آخرین لحظات افول قدرتش از برانگیختن تعصبات مردم بر ضد مبارزان انقلابی کوتاه نمی آمد و آنان را «اتحاد ارتجاع سرخ و سیاه» می خواند زیرا که به قدرت ویرانگر تعصب مطلق آگاه بود. می باید امروز نیز در هر لحظه در هر گوشه دنیا، نگران کشتارهای وسیع عقیدتی یا نژادی یا مذهبی بود. زیرا که واقعیتها چنین نگرانیهای وحشت باری را توجیه می کنند. اما واقعیت لزوما حقیقت نیست. در بسیاری از موارد درست برخلاف جهت حقیقت حرکت می کند. میان ترک و کرد، جنگ میان یهود و عرب، جنگ میان هندو ومسلمان، جنگ میان کاتولیک و پروتستان، جنگ میان سفید پوست و سیاه پوست و جنگهای پراکنده دیگری از این قبیل در جریان است؛ این واقعیت است، واقعیت ملموس روزمره. اما حقیقت چیست؟ حقیقت این است که دیگر باید به دوران تحمیل فکر، تحمیل عقیده، تحمیل نژاد، تحمیل مذهب و تحمیل زبان و فرهنگ پایان داده شود. حقیقت این است که انسان باید از هرگونه تحمیل به دیگران خجالت بکشد. حقیقت این است که اگر من بخواهم عقیده یا مذهب یا فرهنگ خود را به تو تحمیل کنم، معنی اش این است که از عقیده تو، از مذهب تو، از فرهنگ تو در وحشتم زیرا آن را قویتر و نافذتر و برتر از عقیده و مذهب و فرهنگ خود یافته ام و حقیقت نهایی این است : جهان بینی سالم و انسانی و خالی از تعصب احمقانه به من حکم می کند که از تنگ چشمی ناشی از منافع حقیر و مبتذل خودم دست بردارم و بگذارم هر آن چه برحق است به سود جامعه انسانیت و از طریق قانون طبیعی انتخاب اصلح، به هر آن چه بر حق نیست پیروز شود. تعصب و جهل، جامعه بشری مجموعه دستاوردهای خود را از برخورد و تعاطی فرهنگ و تمدن اقوام و ملیتهای مختلف حاصل کرده است. برخورد خصمانه و تعصب آمیز و ستیزه جویی با فرهنگها و تمدنهای دیگر چیزی را تغییر نمی دهد و در نهایت امر نمی تواند در برابر تسلط حق سنگ بیندازد و اندیشه یا فرهنگی که بکوشد با گرز و باروت حقانیتی برای خود تحصیل کند هم از نخست محکوم به بی حقی است. چنین اندیشه یا فرهنگی با شیوه تحمیل و اختناق فقط ممکن است احتضار خود را چند روزی طولانی تر کند. یکپارچگی و غیر قابل تفکیک و تجزیه بودن آزادی معتقد است. برای او مسأله آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی مذهب، آزادی زبان و هر آزادی اجتماعی و انسانی دیگری فقط در یک کل استثناناپذیر شکل می گیرد که در عین حالل مشروط به هیچ گونه اما و اگری نیست. به خصوص وقتی که موضوع این آزادیها، فریبکارانه در تقسیم به اقلیت و اکثریت و در چهارچوب های مذهبی یا قومی مطرح بشود. همیشگی است. چنین یا چنان بودن شرایط در وظیفه بنیادی او که ساختن دنیایی بر اساس عدل و خرد است تغییری نمی دهد. اقتضای زمان و شرایط البته می تواند تاکتیکهای مختلفی را توصیه کند که هدف آن اجرای وظیفه است و انتخاب آن بر طبق سلیقه ها و نظرگاهها صورت می گیرد که مبحث دیگری است. همیشه دوست اش داشته ام و بزرگ خواندم اش چرا که بزرگ بوده است و بزرگ نیز می ماند. برای بزرگداشت میلاد شاملوی عزیز که نه تنها از نگاه من بلکه از نگاه بزرگان اهل فن نیز او بزرگترین شاعر زمانه ما بوده و هست پس میلاد اش را گرامی می داریم. گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست. گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمان خود ُچون کوه یادگاری جاودانه ُبر تراز بی بقای خاک. هوای تازه ۱۳۳۲ برای او که در انعکاس چشمانش زیباتر از این هستم که هستم. خداوند چوپان ماست. همه لحظات در کنار تو بودن به پرستش وستایش تو گذشت نه آنچنان که تورا باید. ببخش مرا که توانی نبود که بیاندیشم به آب ونان ویا سرپناهی که بپوشاندمان در تقدس تنهایی مان چرا که خدای را خانه ای نشاید. ببخش مرا که اندیشه ام بزرگ نبود آنچنان که قلبم را تواند کشید قلبی که لبریز از لبخند توست وچشمانت چشمانت چشمانت که چشمه ای ست بکرو خنکا ومن که دوری از چشمانت را نتوانم وتابی ندارم آنچنان که می باید. مینای من ببخش مرا و تنهایم مگذار. 17/09/1389
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رسالت روشنفکر از نگاه شاملو
وظیفه روشنفکران
انسان و فرهنگ انسانیش تنها و تنها در
اما قربانی، انسان اندیشمند، انسان آزاده،
ما باید خواستار جهانی باشیم که در آن،
اگر تعصب ورزیدن نسبت به معتقدات
با اشاره به همین تعصب ورزی است که
واقعیت این است که در بسیاری از جوامع
روشنفکری و آزادی
تا همین جا هم به رغم کارشکنیهای
به این جهات است که روشنفکر عمیقا به
پس وظیفه روشنفکر، همان وظیفه ![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

